P:3
سرباز روبهروی جونگکوک نشست
ولی قبل از اینکه جونگکوک حرفی بزنه پسر روبهروش لبخندی زد و پرسید :
_ تو هم سربازی می ری ؟
_ آره .
_ کدوم پادگان ؟
_ جینجو .
_ جدی؟
_ بله شما هم به جینجو میرید ؟
بعد جوون تازه وارد دستی لای مو هاش کشید و دستهاش رو گره کرد و خودش رو جلو تر کشید .
_ البته به جینجو میرم ، من هوسوکم ، جانگ هوسوک.
_ من هم جئون جونگکوک هستم ، امیدوارم هم خدمتی های خوبی برای هم باشیم .
_ بله من هم همینطور .
قطار از بین دشت و کوه ها میگذشت، شهر های کوچیک و ایستگاه هایی که دل تنگی های زیادی رو ایجاد کرده بودن رو پشت سر میذاشت.
_خب جناب جئون ، داستان شما چیه ؟
_ بله ؟
_ مسیر طولانیه باید یه طور خودمون رو سرگرم کنیم.
مهماندار قطار سر رسید و نهارشون رو براشون سرو کرد .
_ خب آقای هوسوک ، داستان شنیدنی ندارم ، بستگی داره چی میخوای بشنوی ؟
هوسوک تیکهای از مرغ رو برش داد و با نخود فرنگی کنارش خورد و بعد گفت :
_ مثلا میتونی بهم بگی که اهل کجایی و چرا میخوای بری سربازی ؟
_ من اهل بوسانم و احضاریه واسم اومد ، نرفتنش هم انتخابی نبود .
_ فکر کردم خودت داوطلب شدی .
_دیوونهم مگه ، خب شما چطور .
_ رسمی صحبت نکن تفاوت سنی چندانی نداریم .
_ اوه ، خب من بیست و چهار سالمه ، شما چطور .
_ هی جونور همش سه سال ازت بزرگترم لازم نیست بهم بگی شما و رسمی حرف بزنی .
_ باشه ، پس گفتید اهل کجایید ؟
جونگکوک قبل از اینکه منتظر جواب باشه نخود فرنگی های غذاش رو جدا کرد و با خوردن تیکه از هویجش منتظر جواب هوسوک شد .
_ خب اهل سام نانگجینم و قبل اینکه بیام سربازی عکاس آتلیه بودم ، میدونی این روزا عکس گرفتن خیلی رو مده ، هنوزم با پدر و مادرم زندگی میکنم، اونها دختر های زیادی داشتن ولی دلشون پسر میخواست که آخر سر هم من از معشوقه پنهانی بابام به دنیا اومدم ، با اینکه مادرخوندم من و مثل پسر واقعیش میبینه و من هم خیلی دوسش دارم اما گویا به مذاق پدرم خوش نیومدم و پسر عمهم رو بیشتر میپسنده و آخر همه حرفاش هم یه پسرم میذاره ، سلام پسرم ، خوبی پسرم ، سردت نشه پسرم ، و آره دیگه .
_ واو خب رفتن از اون خونه قطعا تصمیم خوبی بوده باور کن .
_ دقیقا .
بدون اینکه حرف دیگهای بین دو سرباز جوون رد و بدل بشه قطار به مسیر از پیش تعیین شده روی ریل ها ادامه داد .
بوق و دود و دم و شهری غریب ، مکان نا آشنایی برای هردو بود ، اما باید عادت میکردن.
"برای تمام سرباز های جوانی که از خانه رفتند"
*****************
خب نارگیلا چون حمایتتون تا اینجا خوب بوده گفتم یه جایزه بهتون بدم .
شرط آپ سه پارت بعدی
like : 40
comment : 30
repost : 10
ولی قبل از اینکه جونگکوک حرفی بزنه پسر روبهروش لبخندی زد و پرسید :
_ تو هم سربازی می ری ؟
_ آره .
_ کدوم پادگان ؟
_ جینجو .
_ جدی؟
_ بله شما هم به جینجو میرید ؟
بعد جوون تازه وارد دستی لای مو هاش کشید و دستهاش رو گره کرد و خودش رو جلو تر کشید .
_ البته به جینجو میرم ، من هوسوکم ، جانگ هوسوک.
_ من هم جئون جونگکوک هستم ، امیدوارم هم خدمتی های خوبی برای هم باشیم .
_ بله من هم همینطور .
قطار از بین دشت و کوه ها میگذشت، شهر های کوچیک و ایستگاه هایی که دل تنگی های زیادی رو ایجاد کرده بودن رو پشت سر میذاشت.
_خب جناب جئون ، داستان شما چیه ؟
_ بله ؟
_ مسیر طولانیه باید یه طور خودمون رو سرگرم کنیم.
مهماندار قطار سر رسید و نهارشون رو براشون سرو کرد .
_ خب آقای هوسوک ، داستان شنیدنی ندارم ، بستگی داره چی میخوای بشنوی ؟
هوسوک تیکهای از مرغ رو برش داد و با نخود فرنگی کنارش خورد و بعد گفت :
_ مثلا میتونی بهم بگی که اهل کجایی و چرا میخوای بری سربازی ؟
_ من اهل بوسانم و احضاریه واسم اومد ، نرفتنش هم انتخابی نبود .
_ فکر کردم خودت داوطلب شدی .
_دیوونهم مگه ، خب شما چطور .
_ رسمی صحبت نکن تفاوت سنی چندانی نداریم .
_ اوه ، خب من بیست و چهار سالمه ، شما چطور .
_ هی جونور همش سه سال ازت بزرگترم لازم نیست بهم بگی شما و رسمی حرف بزنی .
_ باشه ، پس گفتید اهل کجایید ؟
جونگکوک قبل از اینکه منتظر جواب باشه نخود فرنگی های غذاش رو جدا کرد و با خوردن تیکه از هویجش منتظر جواب هوسوک شد .
_ خب اهل سام نانگجینم و قبل اینکه بیام سربازی عکاس آتلیه بودم ، میدونی این روزا عکس گرفتن خیلی رو مده ، هنوزم با پدر و مادرم زندگی میکنم، اونها دختر های زیادی داشتن ولی دلشون پسر میخواست که آخر سر هم من از معشوقه پنهانی بابام به دنیا اومدم ، با اینکه مادرخوندم من و مثل پسر واقعیش میبینه و من هم خیلی دوسش دارم اما گویا به مذاق پدرم خوش نیومدم و پسر عمهم رو بیشتر میپسنده و آخر همه حرفاش هم یه پسرم میذاره ، سلام پسرم ، خوبی پسرم ، سردت نشه پسرم ، و آره دیگه .
_ واو خب رفتن از اون خونه قطعا تصمیم خوبی بوده باور کن .
_ دقیقا .
بدون اینکه حرف دیگهای بین دو سرباز جوون رد و بدل بشه قطار به مسیر از پیش تعیین شده روی ریل ها ادامه داد .
بوق و دود و دم و شهری غریب ، مکان نا آشنایی برای هردو بود ، اما باید عادت میکردن.
"برای تمام سرباز های جوانی که از خانه رفتند"
*****************
خب نارگیلا چون حمایتتون تا اینجا خوب بوده گفتم یه جایزه بهتون بدم .
شرط آپ سه پارت بعدی
like : 40
comment : 30
repost : 10
- ۶۶۵
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط